مدتها بود که سینماهای ایران فیلم کودکانه ننه نقلی رو گذاشته بودند و تیزر تبلیغاتیش در شبکه های کودکانه پخش میشد. زمان پخش اولین تبلیغات این فیلم تو ذهنم جرقه ای زد که برای اولین بار تو زندگیت تو رو به سینما دعوت کنم. هنگامی که این پیشنهاد رو باهات مطرح کردم چشمات از خوشحالی برقی زد و بیدرنگ گفتی عالی مامان جون. هنگامی که دنبال سینماهای در حال اکران فیلم بودم متوجه شدم انتقادها از فیلم زیاده و اکثرا این فیلم رو یک فیلم کثل اور میدونستند این بود که در بردنت شک کردم چرا که نمیخواستم اولین بار رفتنت به سینما توام با خاطره خوبی نباشه. این بود که سعی کردم تا تفریحات زیبای دیگری واست ترتیب بدم. پس از چند هفته شما خوشگل خانم خوش زبون با لحن زیبا و توام با خواهش گفتی مامان مگه قرار نبود با هم بریم سینما و این بود که مامان مجبور شد نوشته ها و نظرات مردم رو واست بگه اما شما در جواب گفتی مامان عزیزم اما به نظر من که قشنگه.همین جمله واسه یک مامان عاشق کافی بود تا عزمش رو جذب کنه و با دید خوشبینانه دنبال بلیت سینما بگرده.
وقتی 5 شنبه از سر کار اومدم و گفتم ما امشب 9 شب میریم سینما تو از خوشحالی یک جیق شیرین زدی و بعد با هم تصمیم گرفتیم ساندویج همبرگر و ذرت با خودمون ببریم. این بود که من و تو مثل دو اشپز ماهر در تهیه همبرگر کمک کردیم و الحق که ساندویجهای خوشمزه ای پخته بودیم. به دلیل مشغله کاری بابا، بابا موفق به خریدن ذرت نشده بود و تو در راه رفتن هی میگفتی مگه مامان قرار من با تو بردن ذرت نبود؟
منم تو دلم هی دعا دعا میکردم که خدا کنه تو سینما ذرت پنیری پیدا شه تا قرار من و تو تماما اجرا شه و خدا را صد هزار بار شکر که این نوع ذرت محبوب دخترم به راحتی پیدا شد و من، بابا و النای عزیز روی صندلی سینما منتظر شروع شدن فیلم بودیم که با خاموش شدن چراغها و شروع ابتدای فیلم که با یک حاجی فیروز سیاه بود، شما خوشگل خانم ترسیدی و به نشانه ترس دست منو محکم گرفتی و دم گوشم گفتی اخه مامان خوشگلم کی تموم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که از گفتن این جمله کمی خندم گرفته بود تو دلم فکر کردم ای بابا الانه که النا بگه بریم خونه و خوب، داشتم خودم رو واسه این موضوع اماده میکردم که با شروع شدن اهنگ دیدم شروع کردی به شادی و دست زدن. جالب اینجا بود که تو از همه بچه ها بیشتر با اهنگها ذوق میکردی و اهنگها را با دستهای زیبا بدرقه میکردی. چون داستان فیلم بی شباهت به کدو قلقله زن نبود و این کتاب رو تو از بر بودی گاهی در خواندن شعر های مشابه کتاب و فیلم شرکت میکردی و این باعث دو چندان شدن هیجان و شادی در تو بود. دختر نازم اولین سینما با خوردن ساندویج به همه ما خیلی خوش گذشت. خوشحالم که به لطف خدا در این تجربه شاد کنارت بودم. دوستت دارم دخترم
برچسب:
نویسنده: یگانه حکیمی