خرید بک لینک

النای عزیزم از 8 مهر ماه شما راهی مهد کودک شدی و هفته ای که گذشت برای مامان کلی نگرانی به همراه داشت. گاهی احساس غم که نکنه بهت سخت بگذره یا به خاطر بدغذایی ات دچار مشکل و مریضی بشی و گاهی احساس خوشحالی به خاطر رفتنت توی اجتماع و بودنت با گروه سنی خودت. دخترم روز یکشنیه که پشت میز کارم نشسته بودم از مهد شما تماس گرفتند و خواستن به دلیل سوالهای مکرر شما که مامانم کجاست، کمی زودتر برم دنبالت که ناخودآگاه اشک از چشمانم سراریز شد و با خودم اندیشیدم جای تو در 4 سالگی آغوش پر مهر مادرته ومن به خاطر کارم این احساسه زیبا را از دخترم دریغ کردم. نمی دونم شایدم باید بری تا اجتماعی بودن رو بیاموزی؟؟ الان که این پست رو می نوسیم یک هفته از رفتن شما به مهد کودک میگذره و خوشحالم که اون محیط رو دوست داری. امیدوارم تا اخر سال به همین منوال سپری بشه. دخترم روز سه شنبه که در حال برگشت به خونه بودم احساس کردم چقدر هوا بهاری و زیباست و با این احساسات زیبا سوار مترو شدم. پس از پیاده شدن از مترو و بالا امدن از پله ها متوجه بارش باران شدم. کمی با خودم کلنجار رفتم که ایا با تاکسی بقیه راه رو تا خونه برم و یا پیاده که ناگاه دیدم بدون تصمیم گیری دارم پیاده میرم. دخترم پس از سالها این اولین پیاده روی من زیر باران بود. احساسم توری بود که انگار روی فرش سلیمان نشستم و دارم از مناظر لذت میبرم. دخترم در این سن 34 سالگی به طور کلی نگرشم به دنیا عوض شده انگار به همه چیز با نگاه عاشقانه نگاه میکنم. مسیری که ان روز در ان قدم میگذاشتم مسیری بود که به دلیل خانه قدیم پدری ام بارها در ان قدم گذاشته بودم اما واقعا چرا ان درختهای کهن برایم زیباترند، ان قطرات باران مانند اهنگ دل انگیزی در گوشمم زمزمه میکند و چطور از خیس شدن زیر باران غرق لذت میشوم. در راه با خودم می اندیشیدم چقدر خوشبختم که سالمم، کسانی دارم که در خانه با لبخند منتظرم هستند، غذای گرمی برای خوردن دارم و جای گرمی برای خوابیدن کنار کسانی که دوستشان دارم. النای عزیزم برای مادرت همین ها کافی است دوست داشتن و دوست داشته شدن.

 

برچسب: مهد کودک,مهد کودک به انگلیسی,مهد کودک کندو,مهد کودک امید فردا,مهد کودک تهران,مهد کودک تیام,مهد کودک نمو,مهد کودک ویستا,مهد کودک دنیای نوابغ اصفهان,مهد کودک, مختلط, نویسنده: یگانه حکیمی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 17:04

صفحه بندی