
مدتها بود که سینماهای ایران فیلم کودکانه ننه نقلی رو گذاشته بودند و تیزر تبلیغاتیش در شبکه های کودکانه پخش میشد. زمان پخش اولین تبلیغات این فیلم تو ذهنم جرقه ای زد که برای اولین بار تو زندگیت تو رو به سینما دعوت کنم. هنگامی که این پیشنهاد رو باهات مطرح کردم چشمات از خوشحالی برقی زد و بیدرنگ گفتی عالی مامان جون. هنگامی که دنبال سینماهای در حال اکران فیلم بودم متوجه شدم انتقادها از فیلم زیاده و اکثرا این فیلم رو یک فیلم کثل اور میدونستند این بود که در بردنت شک کردم چرا که نمیخواستم اولین بار رفتنت به سینما توام با خاطره خوبی نباشه. این بود که سعی کردم تا ...
ادامه مطلب
چقدر شرمنده ام، کاش زمان به عقب بر میگشت و دیشب صدایم را بلند نمیکردم تا بگویم النا گریه نکن و بخواب، کاش زبانم لال می شد و نمیگفتم وای چقدر خسته ام و خوابم می اید. اینها صحبتهای دیشب من بود برای دختری که تمام هستی من هست، دختر عاقلی که در دنیا مثال زدنی نیست، دختری که با وجود قول دادن به من مبنی بر خیس نکردن سرش در کلاس اب بازی، بر خلاف میلش و وقتی جلوی چشمش همه دوستاش اب بازی می کردند، به حرف مادرش گوش داد و خودش رو از لذت رفتن در استخر محروم کرد. اونوقت مادرش شب پس از ده بار بیدار شدن و سرفه کردن دخترش صدایش را بالا بردددددددددددددددددددد. وای بر من؟؟...
ادامه مطلب
مدتها بود که با یادآوری لذتهای دوران کودکی به دنبال نمایش عروسکی در اینترنت میگشتم.دوست داشتم النا رو به یک نمایش عروسکی دعوت کنم چون احساس میکردم باعث نقش بستن خاطره زیبایی در ذهن دختر نازم میشه اما متاسفانه هر چی تلاش میکردم به بن بست میخوردم انگار در شهر مشهد کسی زیاد به این چیزها اهمیت نمیداد. بلاخره روز 13 مرداد، زمانی که از محل کارم به سمت خونه در حال حرکت بودم ناگهان چشمم به یک تیزر تبلیغاتی نمایش عروسکی به نام لی لی لی لی حوضک افتاد. واقعا یک لحظه خوشکم زد و با خودم دعا دعا میکردم که کاش چراغ راهنما قرمز شه تا بتونم شماره تلفن رزرو رو بردارم که ...
ادامه مطلب
دیروز عصر با هم راهی فیلم دزد و پری در سینما شدیم. چون خونه خیلی دور نیست و از طرفی به دلیل ترس پیدا نکردن جای پارک تصمیم گرفتم با تاکسی بریم. سییانس فیلم ساعت 18.30 دقیقه بود به همین دلیل مامان با دختر نازش ساعت 17.45 به قصد رفتن سینما خارج شدن. خوشبختانه به محض رسیدن سر میلان تاکسی اومد و به راحتی تا چهار راه دکترا رفتیم ،بعد از اون هم با کمی پیاده روی ساعت 18 به سینما رسیدیم بر خلاف تصور من که مردم زیاد از سینما استقبال نمیکنند، جلوی در سینما شلوغ بود و موقعی که برای خرید بلیت رفتیم، خانم پشت گیشه اعلام کرد که بلیطها برای این فیلم تمام شده . من نمیدونستم باید...
ادامه مطلب
النای عزیزم شما در 22 مهر سال 1391 در یک روز بارانی پا به این دنیای زیبا گذاشتی و من مطابق هر سال از یک ماه قبل از تولد شما درگیر مراسم جشن تولد هستم. دختر زیبای من امسال برای اولین بار باهم کیک رو سفارش دادیم و طبق نظر شما خوشگل خانم میزمون رو با تم دختر توت فرنگی تزئین کردیم. عزیزم امسال به دلیل مصادف شدن تاریخ تولدت با ایام عاشورا ما تصمیم گرفتیم مجلسی با حضور بچه های فامیل و البته مامانای گلشون در تاریخ 1 مهر برگزار کنیم. دقیقا یک روز مونده به جشن شما خوشگل خانم، زمانی که ما حسابی درگیر کارها بودیم، طب کردی و وای النا جان، تمام انگیزه های مامان از بین رف...
ادامه مطلب
النای عزیزم از 8 مهر ماه شما راهی مهد کودک شدی و هفته ای که گذشت برای مامان کلی نگرانی به همراه داشت. گاهی احساس غم که نکنه بهت سخت بگذره یا به خاطر بدغذایی ات دچار مشکل و مریضی بشی و گاهی احساس خوشحالی به خاطر رفتنت توی اجتماع و بودنت با گروه سنی خودت. دخترم روز یکشنیه که پشت میز کارم نشسته بودم از مهد شما تماس گرفتند و خواستن به دلیل سوالهای مکرر شما که مامانم کجاست، کمی زودتر برم دنبالت که ناخودآگاه اشک از چشمانم سراریز شد و با خودم اندیشیدم جای تو در 4 سالگی آغوش پر مهر مادرته ومن به خاطر کارم این احساسه زیبا را از دخترم دریغ کردم. نمی دونم شایدم بای...
ادامه مطلب